صدراصدرا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 19 روز سن داره
سپهرسپهر، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 8 روز سن داره

داداش کوچولوها

59- ما و بادبادک

روز شنبه اولین روز کلاس ما در کارگاه بادبادک بود. صبح مامان با خاله شیوا تلفنی صحبت کرد و با پیگیری , ایشون و نامی جان هم همکلاس ما شدند! خلاصه ساعت 4 رسیدیم به محل کلاس دیدیم بچه های ساعت قبل هنوز دارن بازی میکنن , بازیشون که تموم شد رفتیم تو کلاس و صدرا و نامی کاورهاشون رو پوشیدن و آماده شدن واسه نقاشیییی,  اول یه سفره بزرگ انداختیم روی میز بعد نازنین جون مربیمون , بهمون قلم مو و پالت و کاغذ داد و رنگ های مختلف برامون میریخت توی پالت.  صدرا و نامی کلی کیف کردن.  بعد قلم مو بازی , نازنین جون بهمون یه کاغذی داد که خیلی نرم بود, اسمش کاغذ گلاسه بود و بهمون گفت روی کاغذ رو چسب کاغذی بزنیم و بعد هم رنگ کنیم , ایندفه بچه...
16 مرداد 1391

58- سیاستی کودکانه خلاقانه

پسرک به پرتاب کردن اشیا علاقه بسیاری دارد و مامان و بابا به او آموخته اند که تنها شی مجاز قابل پرتاب شدن توپ است. اخیراً وقتی مایل به پرتاب چیزیست میگوید: این توپه ( تغییر تعریف آن ) و سپس پرتاااااب !
3 مرداد 1391

57- قند و شکر میچکد از کنج دهانش

بعد از مهمونی مامان مریم داره به مامان تو جمع آوری خونه کمک میده , صدرا هی می آد و میگه مام مییم بیا.  - بذار به مامان کمک کنیم  بعد پسر میگه به مامان کمک کنیم گنا داره یالش بلند و پرمو دمش مثال جاروو و ادامه شعر تا آخر!!   داره پاچه میخوره , میگه مامان هسته اش رو در آوردم  قراره خونه مامان مریم مهمون بیاد , مامان لباس هاش رو عوض میکنه بهش میگه تیپت رو قربون    ...
31 تير 1391

56- پسر صاحب نظر

کافیه مامانی یه لباس به نسبت جدید یا رنگ شاد بپوشه , فوری میگه واااای چقد قشنگهههه مامان یه تی شرت قرمز داره که روش عکس کارتونی اسب آبیه , اون رو که میبینه میگه این رو من خریدم برات بابا س پول داده من خریدم یه دفعه مامان برای اینکه گرد و خاک بنایی همسایه کمتر داخل خونه بیاد پشت پنجره آشپزخونه یه پتو مسافرتی رنگی رنگی زد , صبح به محض بیدار شدن گفت : چه پرده ی خوشگلییییی!! و آخرینش چند روز پیش تو ایران کتان نور که با شوق و ذوق میرفت سراغ لباس هایی با رنگای تند و شاد و میگفت این رو برای مامان بخرم و لباسهای تیره رو میگفت این خوب نیست نمی خرمش. ...
24 تير 1391

55- چی بگم ******** مسافرت

به بابا میگه دایی مجید برای من کادو فرستاده ولی برای تو فرس نَتاده !!   یه مسافرت یک روز و نیمه با دوستای خوب خیلی مارو شارژ کرد  البته که روز قبلش صدرا خان از تاب افتاد و از نیمه های شب تا دم دمای صبح آی دستم آی دستم داشت ساعت حدود دو ظهر با مامان رفتن بیمارستان چمران عکس از آرنجش گرفتن که بابایی هم خودش رو رسوند پزشک متخصص اورژانش گفت که چیزی نیست و مسکن داد و گفت ببریدش تا دو روز دیگه اگه بهتر نشد بیاریدش و ما که با بقیه ساعت 3 بعد از ظهر قرار داشتیم با هشت ساعت تاخیر ساعت 11 شب به اتفاق عمو سعید و خانم و دخترش آوا خانم حرکت کردیم ...
11 تير 1391

54- عکس

کاردستی برگرفته از مجله خوب نبات کوچولو:   صدرا و پرنده محبوبش   صدرا و نمای تابستانی   ...
17 خرداد 1391