صدراصدرا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 18 روز سن داره
سپهرسپهر، تا این لحظه: 13 سال و 5 ماه و 7 روز سن داره

داداش کوچولوها

32 - شیرینی های نا تمام

صدرا بابا محمدش رو بعضی وقتا دایی مجید صدا می کنه. چند شب پیش بابایی بهش گفت اگه بابا محمد دایی مجیده ، تو (‌صدرا)‌ هم عمو محمده ،‌ مامان باباجونه ،‌بابایی مامان مریمه و مامان مریم بابا سامع. صدرا تا ساعتها مشغول این بازی بود و وقتی صداش میکنیم تو کی هستی میگه عمو ممدم. دیشب خونه باباجون یه دونه پرتغال برداشته و دستمال میندازه روش و میگه بخواب،‌ بعد هم به کنار دستش اشاره میکرد و میگفت علیرضا بخووور. توی بانک یه خانومی امد کنارش نشست و گفت اسمت چیه ؟ صدرا هم در جواب بهش گفت ولششش کن. جدیدا به دلقک علاقمند شده ،‌مامان مریم براش دلقک میکشه ،‌ تو کیش نمایش دلقک ها رو دید و عروسک دستکشی دلقکش رو هی میبوس...
8 بهمن 1390

28- سفر

بعد از خستگی های خیییلی زیاد اسباب کشی ، بابایی بلیط سفر به جزیره زیبای کیش رو مهیا کرد و جمعه 23 دی ساعت 5 عصر سوار هپیااا ( واژه نامه صدرا : هواپیما) شدیم و رفتیم. قبل از سفر یه شب بابا به پسرش گفت می خوام ببرمت کیش! صدرا کمی مکث کرد و گفت کیش میش ، بابا کیش میش میخوام ، از اون به بعد هر کس ازش میپرسید کجا میخوای بری جواب میداد کیش میش. تو هواپیما کلی شیطونی کرد و از سر و کول بابایی بالا رفت تا بالاخره با دادن یه دستمال کاغذی و یه خودکار که روش نقاشی کنه یه کم آروم شد. رسیدیم و بعد از اسکان راهی شدیم برای شام ، بابا پرسید و آدرس چند تا رستوران خوب رو گرفت . از پسر پرسید شام ماهی میخوری ،‌پسر جواب داد بابا پیتزا! بابا دوباره گفت ...
3 بهمن 1390

27-

تو پست قبلی صدرا و ماهی شام شب کلی با هم دوست شدن و صدرا با ولع زیادی دوستش رو خورد. روز بعد به محض ورودش به خونه مامانی از مامانی اش پرسید : ماهی کووووو؟؟  به بابایی اش میگه : دامید! (‌دایی مجید) دیشب عمه شمسی اومده بود خونه بابایی ،‌صدرا هر بار ایشون رو با یه اسم صدا میزد" عزیز، زندایی و ..." خیلی نقاشی کشیدن رو دوست داره و مامانی نگران این قضیه است چراکه صدرا امروز فقط به قول خودش چش چش کرد، وقتی مامان بهش گفت بیا توپ بازی کنیم !‌ جواب داد بذار چش چش کنم ( از اینکه بی تحرکه نگرانه !!!) صبح امروز مامانی صبحانه رو کم و بیش جمع کرده ،‌صدرا هنوز کنار ظرف مرباست ،‌ قاشق رو بر میداره و خودش به خودش میگ...
20 دی 1390

25- در آستانه بیست و دومین ماه زندگی

مراحل جابجایی و اسباب کشی رو خیلی خوب و با صبوری گذروند و وارد خونه جدید شد. کلی شیرین زبونه و مثل طوطی کلمات و رفتار بزرگتر ها رو تقلید می کنه. جدیدا دوست داره همه ی کارها رو خودش انجام بده از کشیدن غذا توی بشقابش و خوردن تا ..... دوست داره با تلفن با همه حرف بزنه و با مامان بزرگا و بابا بزرگا که صحبت می کنه بهشون می گه بغلم و گوشی رو تو بغلش میگیره یا خوراکی و نقاشی هاش رو از توی گوشی بهشون نشون میده. بابا جون دو تا جوجه بلدرچین براش خریده , روز اول که اونا رو براش اورد کلی ازشون پذیرایی کرد و روی قفسشون کلی میوه و CD و اسباب بازی گذاشت. بامزه اینکه چون ته لیوان چایی ها همیشه خنکه و راحت میشه خورد صدرا عادت کرده بودن به خوردن ته ...
17 دی 1390

24- خوااب

ساعت از دوازده گذشته و صدرا و مامان برای چندمین بار میرن تو اتاق که بخوابن ولی صدرا دوباره پا می شه میره و بابا بهش پرتقال و موز میده .  وقتی برمیگرده مامان خودش رو به خواب میزنه و صدرا که تنهایی خوابیدن رو هنوز بلد نیست بی هییییچ صدایی کم کم از موزش می خوره و سرش رو روی پشت پهلو شانه مادر میگذاره غلط میزنه کمی به صورت مامان نگاه می کنه تا اثری از بیداری ببینه ولی باز بی صدا.  مامان دیگه نمی تونه جلوی خنده اش رو بگیره و صدرا که مامانش رو بیدار میبینه توی بغلش می خزه و می می و خوااب     ...
24 آبان 1390