صدراصدرا، تا این لحظه: 14 سال و 2 ماه و 13 روز سن داره
سپهرسپهر، تا این لحظه: 11 سال و 2 روز سن داره

داداش کوچولوها

27-

تو پست قبلی صدرا و ماهی شام شب کلی با هم دوست شدن و صدرا با ولع زیادی دوستش رو خورد. روز بعد به محض ورودش به خونه مامانی از مامانی اش پرسید : ماهی کووووو؟؟  به بابایی اش میگه : دامید! (‌دایی مجید) دیشب عمه شمسی اومده بود خونه بابایی ،‌صدرا هر بار ایشون رو با یه اسم صدا میزد" عزیز، زندایی و ..." خیلی نقاشی کشیدن رو دوست داره و مامانی نگران این قضیه است چراکه صدرا امروز فقط به قول خودش چش چش کرد، وقتی مامان بهش گفت بیا توپ بازی کنیم !‌ جواب داد بذار چش چش کنم ( از اینکه بی تحرکه نگرانه !!!) صبح امروز مامانی صبحانه رو کم و بیش جمع کرده ،‌صدرا هنوز کنار ظرف مرباست ،‌ قاشق رو بر میداره و خودش به خودش میگ...
20 دی 1390

25- در آستانه بیست و دومین ماه زندگی

مراحل جابجایی و اسباب کشی رو خیلی خوب و با صبوری گذروند و وارد خونه جدید شد. کلی شیرین زبونه و مثل طوطی کلمات و رفتار بزرگتر ها رو تقلید می کنه. جدیدا دوست داره همه ی کارها رو خودش انجام بده از کشیدن غذا توی بشقابش و خوردن تا ..... دوست داره با تلفن با همه حرف بزنه و با مامان بزرگا و بابا بزرگا که صحبت می کنه بهشون می گه بغلم و گوشی رو تو بغلش میگیره یا خوراکی و نقاشی هاش رو از توی گوشی بهشون نشون میده. بابا جون دو تا جوجه بلدرچین براش خریده , روز اول که اونا رو براش اورد کلی ازشون پذیرایی کرد و روی قفسشون کلی میوه و CD و اسباب بازی گذاشت. بامزه اینکه چون ته لیوان چایی ها همیشه خنکه و راحت میشه خورد صدرا عادت کرده بودن به خوردن ته ...
17 دی 1390

24- خوااب

ساعت از دوازده گذشته و صدرا و مامان برای چندمین بار میرن تو اتاق که بخوابن ولی صدرا دوباره پا می شه میره و بابا بهش پرتقال و موز میده .  وقتی برمیگرده مامان خودش رو به خواب میزنه و صدرا که تنهایی خوابیدن رو هنوز بلد نیست بی هییییچ صدایی کم کم از موزش می خوره و سرش رو روی پشت پهلو شانه مادر میگذاره غلط میزنه کمی به صورت مامان نگاه می کنه تا اثری از بیداری ببینه ولی باز بی صدا.  مامان دیگه نمی تونه جلوی خنده اش رو بگیره و صدرا که مامانش رو بیدار میبینه توی بغلش می خزه و می می و خوااب     ...
24 آبان 1390

23- پدرش

بابا شب تو راه برگشت به خونه تماس می گیره که چیزی می خواهیم؟؟ مامان جواب میده نه ! بابا می پرسه صدرا چیزی نمی خواد و مامان در جوابش می گه که دل صدرا جون گلابی می خواد. و بابا با مجموعه ای از میوه های مورد علاقه صدرا - موز , انار, گلابی و انگور -  به خانه می آید. شب وقتی بابا خیلی دیر به خانه برگشته صدرای بیست ماهه milk می طلبد و بابا خیلی زود با تلفن برایش شیر سفارش می دهد.  زنده باشی و سلامت باباااا  ...
24 آبان 1390

3 - واژه های مخصوص صدرا

صَصو : صدرا قاشق : دقاجی انگور: قوزی زرافه و گوزن : دپشی  سییق: سوئیچ  مسین: مامان نسرین خرشو: خرگوش داخا: وقتی چیز اذیتش میکنه , یا جاییش درد میکنه چند روز پیش یکی دو تا از بع بعی هاش رو کنار گرگش گذاشته بود , دیدم داره گریه میکنه . بهش می گم چی شده ؟؟ میگه بع بعی دیره ( گریه) . میگم چراا؟؟ میگه : گل ( گرگ) یعنی گرگه اومده بخوردش....  در تاریخ 22 آبانماه کلمه Goat رو با بز ترکیب کرده , که نتیجه آن گ و ز بود. ( قابل توجه فرهنگستان ادب)
24 آبان 1390

22- بازی های کودکانه وشیرینش

دیشب آمد و دست مامان رو گرفت میگه بیااا وارد اتاق که شدند میگه خوووابه ؛ مامان می پرسه کی خوابه و صدرا تو جواب به تخت و پتو اشاره میکنه و باز میگه خواابه. مامان پتو رو کنار میزنه و میبینه صدرا اسب و غاز رو روی یه بالش و بع بعی رو روی یه بالش دیگه خوابونده ...
14 آبان 1390

21- صدرای 20 ماهه

امروز صدرا بیستمین ماه زندگی خود را به پایان می رساند. او در این اواخر همپای مامان برای یافتن خانه ایی جهت نقل مکان تجارب جدیدی کسب می کند. خیلی شیرین و شیطان و در عین حال آرام است. خیلی نگران بزرگ شدنش است , وفتی مامان از خوردن چیزی برایش ممانعت می کند میگوید: بخورم گُنده شم!!  دوستت داریم و از داشتنت بسیییار خوشحالیم پسرکم ...
12 آبان 1390

20 - کوچک اما یه دنیا

بعضی وقتا حیرت می کنم , و شاید یادم میره که صدرایم بزرگتر شده , چند شب پیشتر به او گفتم مامانی و بابایی کجان؟ صدرا به لب تاپ اشاره کرد و گفت اوندا ( اونجا)  گفتم رفتن کجا؟؟ گفت دایی!!! و صدرا تنها از طریق وب کم دیده بود و که مامانی و بابایی پیش دایی هستند.
4 آبان 1390