تاريخ : يکشنبه 21 دی 1393 | 0:48 | نویسنده : مامان

پنج شنبه گذشته ما پذيراي دوستانمان بوديم كه خانواده هايي بوودند و حدود ٧، ٨بچه كه در بين اهنها حدود يكي دو تا شيطوون هم بود،

وقتي جمع همه شان جمع شد و شروع به بازي با وسايل صدرا كردند، صدرا يك بار گريان شد از اينكه اتاقم رو ريخته پاش ميكنن، به فلان وسيه ام دوست ندارم دست بزنن،

پدر براش توضيح داد كه ازشون بخواه كه به وسايلي كه نميخواهي دست نزنن،

كمي بعد كه شيطنتها اوج گرفت صدرا روي سكويي نشسته و هاج و وااج نظاره گر شرايط اتاق بود كه هر لحظه وخيم تر ميشد.

در نهايت او هم به جمع ملحق شد!





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 21 دی 1393 | 0:38 | نویسنده : مامان

چند روز پيش صدرا از مادر خواست كه آهنگ هله مالي سي دي رستاك رو ببينن، سي دي رو گذاشتيم و گروه شروع به نواختن كرد و دو پسر حسابي همپا شدند، در حين رقص دستهاشون رو مدل ني انبون زدن به دهانشون ميبردند و خلاصه حسابي شاد شدند، يكي از خواننده ها ميگفت شابااش، صدرا هم فرياد ميزد شابااش و سپهر  بعد از صدرا ميگفت دادااش 

و بعد چندين بار كلمه داداش سپهر تبديل شد به باباااش





[موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 17 آذر 1393 | 23:56 | نویسنده : مامان

چند روز بعد از ايام عاشورا بعد از گذروندن يه بعد از ظهر خيلي خوب اتفاق خيلي بدي براي پسر كوچولوي خونمون افتاد و دست كوچولوش با روغن داغ سوخت و راهي بيمارستان و پانسمانش كرد، هر بار كه هر كدوممون به اون حادثه فكر ميكنيم يادمون مياد كه لطف بزرگ خداوند شامال حالمون شده و حادثه ي خيلي بدتري براي سپهرمون رخ نداده

خدايا شكرت، خدايا خودت مواظب همشون باش

صدرا در حال رفت و آمد به مهد هست و بعضي روزا ميخواد كه بمونه خونه!!! كلاس موسيقيش رو كنسل كرديم چون اينقدر بي رغبت شده بود كه ميگفت مامان سي دي هاي كلاس خاله پروانه رو هم نذار!

خداروشكر  صدرا و سپهرهر روز دارن بهتر با هم همبازي ميشن و ازته دل اميدوارم رفقاي خوب هميشه ي هم باشند





[موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 2 مهر 1393 | 22:02 | نویسنده : مامان

تا امروز كه يكسال و هفت ماه و پنج روزه است ( ٢٦/ آذر ١٣٩٤)

حسني نگو بٓ لا بو

عروسك خوشگل من بشين كنار دل من شب شد، ل ا لا كون/ قسمت اول شعرها رو مامان ميخونه

نكون : وقتي كاري باب ميلش نيست

اناي : انار

كباب: كتاب

المايي: هله مالي / از اهنگهاي گروه رستاك

دَش: كفش

پات: پاي خودش

جمله ها :

بااادون كو؟ رٓ ( رفت )

 

 

تا امروز كه يكسال و شش ماه و بيست و پنج روزشه ( ١٨/ آذر ١٣٩٣) 

گوش : خرگوش

ما: گاو

بادون: بابا جون

مَسين:  مامان نسرين

قُلاغ : الاغ

ميك: ميلك

مَ مَ: بابا محمد

 

تا امروز که 1 سال و 4 ماه و 10 روزشه

بابا : هر کسی رو بخواد صدا کنه

آب: همه ی نوشیدنی ها

به به : همه ی خوراکی ها

دَدا: صدرا

دَ: چرخ, چرخیدن/ کفش

آآآآچیش: آتیش

اَمام: حمام

ما: ماه

بلّال , بالّا

گو : قفل / گل

لیلی: کلید

قان قان: ماشین / رانندگی کردن

نانای: موبایل/ تبلت/ تلویزیون

غوق: دوغ

جِ جِ : چشم چشم دو ابرو / مداد و دفتر

 و مامان مريم

 





[موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 1 مهر 1393 | 21:25 | نویسنده : مامان

دقیقا از 18 شهریوره که آمدیم شمال و از آب و هوا و زمین و دریا لذت می بریم

شروع سفر رو با بابا محمد و مامان مریم همسفر شدیم و پدر خانواده رفتن شیراز.

- یک روز بابا محمد با صدرا شوخی میکرد به صدرا گفت فلان چیز یُخدی, صدرا هم جواب داد من لخت نیستم خودت لختی

- توی فیلم تلویزیون داشت عروسی نشون میداد بابا محمد به سپهر گفت تو هم لی لی لی لی کن, سپهر هم کف دستش رو آورده بود تا براش لی لی لی لی (حوضک) بگه

- صدرا با مامان مریم هو هو چی چی بازی میکرد , سپهر هم لباس خودش رو گرفته بود خودش به تنهایی قطار بازی میکرد.

یه آخر هفته مامان نسرین و بابا ابراهیم هم به جمعمون اضافه شدند و تو اون یک روز صدرا دلی از عزا دز آورد بس که آب بازی کرد و دریا رفت.

یه شب موقع خواب صدرا گفت مامان من خوابیدن رو دوست ندارم بیداز شدن رو دوست دارم, مامان هم گفت پس زود بخواب که زودی موقع بیدار شدنت بشه؛ صدرا هم گفت اصلا چرا من باید زود بخوابم شما زود نمی خوابید؟؟

مامان جواب داد که شما توی سن رشدی و زود خوابیدن باعث میشه که هورمون رشد تو بدنت ترشح بشه و اگه ما زود بخوابیم میشیم قد غول 

صدرا گفت یعنی میشین مثل شِِرِک 

مامان آره دیگه بابا میشه شرک منم میشم فیونا

و صدرا پس بعدش منم میشم اون الاغهخندونکمحبت ( قربون زبون ریختنت الاغچه)





[موضوع : ]
تاريخ : جمعه 24 مرداد 1393 | 0:17 | نویسنده : مامان

صدرا مدتيست به طور خودجوش از روي كتابهاي انگليسيش مشق مينويسه

و امروز سر نهار: بابا تاب تاب عباسي ، سي داره a   b    c   هم سي داره 

بابا با خنده عزيزم اون سي با اون سي فرق داره





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 مرداد 1393 | 14:08 | نویسنده : مامان

١٦ مرداد تولد مامان بود و پدر و صدرا حسابي براش تدارك ديده بودند و مهمون دعوت كرده بودند؛

و سپهر هم وسطاي همون روز بود كه پا شد و شروع به تاتي كردن و دست زدن كرد

ممنون از هر سه تون

 

 





[موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 19 مرداد 1393 | 14:03 | نویسنده : مامان

چند روز پيش صدرا داشت شبكه ي پويا رو نگاه ميكرد، از مامان پرسيد مگه تو توي خونه روسري سرت ميكني؟؟ مامان جواب داد نه! 

گفت پس چرا توي اين كارتونها مامانا و دخترا تو خونشون روسري دارن؟؟؟





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 مرداد 1393 | 8:45 | نویسنده : مامان

چند وقت پیش سپهر کلید مربوط به قفل و کلید معروفش رو داخل گلاهای فرش اتاقشون فرو برد و از اون به بعد این بازی شد بازی جدید 

انگشت سپهر داخل پرزهای  فرش اتاقشون و فرش منزل بابا جون فرو میره اما فرش خونه خودمون نه و این مساله گاهی باعث میشه اعتراض پسر کوچیکمون بلند بشه

و البته این آزمایش در جاهای  مختلف یک فرش امتحان میشه

 





[موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 مرداد 1393 | 8:33 | نویسنده : مامان

صدرای چهار سال و پنج ماهه ما یه مشکلی داره ؛ وقتی نمیتونه کاری رو انجام بده گریه میکنه و کلا از انجام اون کار منصرف میشه.

مثلا تو کتاب تمرینش اعداد 1،2، ... رو برای تمرین و رونویسی نوشته بود. اصلا حاضر نشد حتی یک بارم سراغشون بره چون فقط و فقط فکر میکرد نمیتونه بنویسه.

یا دوچرخه سواری وقتی میبینه مسیری رو نمیتونه طی کنه با گریه از دوچرخه پیاده میشه و ...

دنبال راه کاری هستیم برای ایجاد روحیه ی پیگیری و مبارز بودن برای این پسمل طلا 





[موضوع : ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 14 صفحه بعد